شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۸
استعفا
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نويسنده: سانتيا سالگا
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نويسنده: سانتيا سالگا
چهارشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۸
رختشویخانه ایتالیایی
سلام دوستان،
تصمیم دارم تصاویری از سفرهای کاری اخیرم را که دلیل تاخیر بلند مدتم بوده است در چند پست برایتان به نمایش بگذارم.
اولین تصاویر مربوط می شود به رختشویخانه ای قدیمی در یکی از مناطق قدیمی شهر میلان ایتالیا که در حال حاضر به رستوران تبدیل شده است.
اولین تصویر مر بوط به تابلویی است که مردم را در حال شستشو نشان می دهد.( حتما شما هم آقایان را در حال شستشو مشاهده می فرمایید. آن هم سالها پیش!!!!)
دیدن این ساختمان قدیمی برای یک زنجانی که مشابه آن را به عنوان یک اثر با ستانی با ارزش در شهرش دارد خالی از لطف نبود.
یکشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۸
دلخوشی
دلخوشی هم دل خوشی می خواهد.که من دارم!
دوست عزیزم؛ نسترن گلم مرا به بازی دلخوشی ها دعوت کرده است.
و این هم دلخوشی های من:
دلخوشی من دوستانی هستند که هر کدامشان را از یک دوره زندگی به یادگار دارم و کمتر به هم شباهت دارند.
دلخوشی من سرک کشیدن گاه به گاهم به وبلاگ دوستانی است که کمتر فرصت دیدن یا شنیدنشان را دارم.
دلخوشی من عشقولانه تر شدن زندگی مان است وقتی من و یا نوید از یک ماموریت کاری طولانی به خانه بر می گردیم.
دلخوشی من پیاده روی های عصر جمعه است و برنامه ریزی هایی که تا صبح شنبه دوام نمی آورد.
دلخوشی من فرصت های کوتاهی است که موبایلم را خاموش می کنم و به تلفن داخلی هم جواب نمی دهم تا پس از مدتها مطلبی برای وبلاگم بنویسم.
دلخوشی من در حال حاضر خیلی کوچک است به اندازه دیدن دنیا بدون عینک.
(نسترن جان این هم دلیل دیر کردن برای شرکت در بازی.)
دوست عزیزم؛ نسترن گلم مرا به بازی دلخوشی ها دعوت کرده است.
و این هم دلخوشی های من:
دلخوشی من دوستانی هستند که هر کدامشان را از یک دوره زندگی به یادگار دارم و کمتر به هم شباهت دارند.
دلخوشی من سرک کشیدن گاه به گاهم به وبلاگ دوستانی است که کمتر فرصت دیدن یا شنیدنشان را دارم.
دلخوشی من عشقولانه تر شدن زندگی مان است وقتی من و یا نوید از یک ماموریت کاری طولانی به خانه بر می گردیم.
دلخوشی من پیاده روی های عصر جمعه است و برنامه ریزی هایی که تا صبح شنبه دوام نمی آورد.
دلخوشی من فرصت های کوتاهی است که موبایلم را خاموش می کنم و به تلفن داخلی هم جواب نمی دهم تا پس از مدتها مطلبی برای وبلاگم بنویسم.
دلخوشی من در حال حاضر خیلی کوچک است به اندازه دیدن دنیا بدون عینک.
(نسترن جان این هم دلیل دیر کردن برای شرکت در بازی.)
دوشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۸
پراکنده می شوم
با صدای باد
تکه هایی از من فرو می ریزد
در کودکی های ناتمامم
وتکه هایی دیگر
در آرزوهای نا بارورم
و این تنها
دستهای نوازشگر توست
که مرا از دست های پریشان باد می گیرد و
کنار هم می چیند و
می نویسد چیزی را که
لبهایت می خواند
لیلی
ومن تازه یادم می افتد که
عاشق شده ام
لیلا افشاری پاییز 1386
با صدای باد
تکه هایی از من فرو می ریزد
در کودکی های ناتمامم
وتکه هایی دیگر
در آرزوهای نا بارورم
و این تنها
دستهای نوازشگر توست
که مرا از دست های پریشان باد می گیرد و
کنار هم می چیند و
می نویسد چیزی را که
لبهایت می خواند
لیلی
ومن تازه یادم می افتد که
عاشق شده ام
لیلا افشاری پاییز 1386
شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
از تو شاید
چیزی مانده باشد به نام دلتنگی
که نه از سایه دلگیر می شوم
و نه دل می سپارم به آفتاب!
می نشینم در آستانه شب
سرزمینی که
رویا ها یم را زندگی خواهم کرد!
یکشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

گاهی بعضی ها را به تماشا نشسته ایم .و گاهی بعضی ها زیبایی های زندگی را جلوی چشمانمان به تماشا گذاشته اند
.اغلب فیلمهایی که خسرو شکیبایی از بازیگرانش بوده است روحم را نوازش داده است. و بیشتر صدایش شاید دلنواز بوده است.روحش شاد!
چهارشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دوست
در روز های اخیر دوستی از دوستان دوران دانشجویی ام را پیدا کرده ام که ساعتهای زیادی را در کلاسهای درس دانشگاه صنعتی اصفهان با هم گذراندهایم و حالا کلی حرفهای نگفته برای هم داریم. اینها را گفتم تا هم شما را در این احساس شیرین شریک کنم و هم از شما بخواهم مرا برای دیدن مجدد دوستی دیگر که خود را به خاطره ها سپرد دعا کنید
اشتراک در:
پیامها (Atom)
